ای خدا... دیگه نمیگم خودت میدونی چی میخوام بگم
خواستم دستخطی برای تولدت بنویسم اما واژه ها از بیان احساستم قاصرند پس به همین کلمات زیبا اکتفا می کنم تولدت مبارک همه هستی من چرا همیشه آخرش میرسه به درست می شه ولی هنوز درست نشده؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!! پيش خود مي گويم آن كه جانم را سوخت ياد مي آورد از اين بنده هنوز؟ سخت جاني را بين كه نمردم از هجر... مرگ صد بار به از بي تو بودن باشد گفتم از عشق تو من خواهم مرد جون نمردم، هستم من از عاشق شدن با دلهره با ترس بیزارم دلم میگیره وقتی تو میگی عاشق نبودم من شده دنیای من تنها٬ شده تنها سفر کردن همیشه فاصله تلخه ولی امید باقی هست تحمل کن همیشه راه چاره هست توام امشب به احساس غم و دلتنگی عادت کن اگه سخته نمی تونی بگو راحت شکایت کن قصه اینجوری شروع شد... که تو بی قراری من رسیدی منو دیدی مثل خورشید تو تابیدی به تن مرده عشقم تو دمیدی منو دیدی قصه اینجوری شروع شد... اون سوار خسته راهی که کشیدی تا در کوچه احساس و پریدی منو دیدی منو دیدی منو دیدی قصه اینجوری شروع شد... قصه عشق من و تو قصه پاییز و برگه قصه کوچ تگرگه قصه جنگل و رازه قصه درد و نیازه قصه درد و نیازه قصه اینجوری شروع شد... حالا من موندم و احساس که یک دنیاست آخر عشق من و تو یک معماست غصه ما رو نخور صبح غزل خون دیگه پیداست دیگه پیداست ... به تو می اندیشم ای سراپا همه خوبی تک و تنها به تو می اندیشم همه وقت ... همه جا من به هر حال که باشم به تو می اندیشم تو بدان این را تنها تو بدان تو بیا تو بمان با من تنها تو بمان جای مهتاب به تاریکی شب ها تو بتاب من فدای تو به جای همه گلها تو بخند اینک این من که به پای تو درافتادم باز ریسمانی کن از موی دراز تو بگیر تو ببند تو بخواه پاسخ چلچله ها را تو بگو قصه ابر و هوا را تو بخوان تو بمان با من تنها تو بمان در دل ساغر هستی تو بجوش من همین یک نفس از جرعه جانم باقیست آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش...! از روزی که تو را دیدم نمیخواستم جز به روی تو دیده باز کنم آرزو داشتم نقاش باشم و چهره تو را بر صفحه ای بکشم. آرزو داشتم شاعر بودم و پاره ای از احساسات را به صورت شعر بسرایم آرزو داشتم نوازنده باشم و در میان لرزش های سیم دلربایی های تو را مجسم کن. تو رو بايد كه پرستيد تو رو بايد بوسيد تو رو بايد كه شناخت، به تو بايد دل باخت راز عشقو تنها از تو بايد آموخت بي تو بايد هر دم از تب عشقت سوخت تو چه حسي هستي كه به من پيوستي هر نفس بي ترديد تو رو بايد پرستيد در تو بايد گم شد بي هراس و بي باك با تو بايد خوابيد بر تن كهنه خاك با تو مي شه خنديد به طاسم و تقدير با تو مي شه بخشيد روزگار دلگير تو چه حسي هستي كه به من پيوستي هر نفس بي ترديد تو رو بايد پرستيد
تولدت مبارک بوته اقاقيا بودم. با عشق تو بزرگ شدم، حالا كه درختي پر شاخ و برگ شده ام، بيا و مرا از ريشه بيفكن. دلم مي خواهد هيزم شكن اين درخت تو باشي. شاخه زنبق بودم. با عشق تو گل دادم. حالا كه شاخه اي پر گل شده ام، بيا و مرا بچين، آخر اگر تو مرا نچيني، برايم خار و گل چه فرق خواهد داشت؟ آب چشمه بودم. با عشق تو از دل سنگ بيرون امدم. حالا كه سر از سنگ خارا بدر آورده ام، بيا و مرا بنوش، مرا كه بلور شفاف نيز به درخشندگيم رشك مي برد بنوش. پروانه بوم. با عشق تو بال و پر يافته. حالا كه پر و بال گشوده ام، بيا و مرا در دام انداز. بگذار آتش عشق تو بال و پرم را بسوزد. به خاطر تو رنج خواهم برد، زيرا غمي كه از عشق تو بر دلم نشيند برايم فرح بخش است. نمي داني چطور روز و شب در آرزوي هيزم شكني تو در آرزوي گل چيني تو، در آرزوي عطش تو، در آرزوي آتش تو هستم. بگذار زخم عشق تو بر دلم نشيند تا خوني را كه از آن بيرون خواهد جهيد، چون گوهري لعلگون ارمغان تو كنم. به خاطر تو، در جاي زيور هاي عادي گيسوانم را با هفت خار بلند خواهم آراست، و به جاي ياقوت هاي گرانبها، دو شراره خون فام آتش از دو گوشم خواهم آويخت. آن وقت، اي محبوب من! به ديدار تو خواهم آمد تا مرا در عين رنج بردن خندان بيني و گريان در آغوشم گيري. در آغوشم گيري تا بيش از همه مال تو باشم! می جویمت چنان که لب تشنه آب را محم تو ام چنان که ستاره به چشم صبح یا شبنم سپیده دمان آفتاب را بی تابم آن چنان که درختان برای باد یا کودکان خفته به گهواره٬ خواب را بایسته ای چنان که تپیدن برای دل یا آن چنان که بال پریدن عقاب را حتی اگر نباشی می آفرینمت چونان که التهاب بیابان سراب را ای خواهشی که خواستنی تر ز پاسخی با چون تو پرسشی چه نیازی جواب را همه ذرات وجودم، به وجودت كرده عادت به خدا دوست داشتن تو هم يك عشقه هم عبادت تو سزاواري كه باشي، همدم روزها و شبهام تا كه عشقتو ببيني، توي جونم و تو رگهام بشنوي دوستت دارم رو حتي از فرم نفسهام با نوازشهاي دستت، سوختن از تب رو شناختم تب عشق آتشيني كه من به اون قلبمو باختم هركي از عشق گريه كرده، شادي رو تجربه كرده تا شبي در حرم عشق، سفري به كعبه كرده اي كه برده اي مرا، مرز يك عشق خدايي بيا پاره تنم باش تو كه پاك و بي ريايي اوج فرياد دلم شد، عاشقانه دل سپردن در وجود تو شكفتن با تو بودن يا كه مردن هركي از عشق گريه كرده، شادي رو تجربه كرده







![]()
![]()
![]()
وقت دقیق امدن توست :
من ایستاده ام :
مانند تک درخت سر کوچه
با شاخه هایی از آغوش با برگ هایی از بوسه.
با ساعت غرورم اما !!!!!
من ایستاده ام با شاخه هایی از تابستان
با برگ هایی از پاییز
هنگام شعله ور شدن من هنگام رفتن توست.![]()
![]()
![]()




![]()
![]()
![]()
![]()
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |












